داستان جذاب لنگه کفش

 

امروز برای انجام کاری به خیابان طالقانی رفتم. از ایستگاه مترو طالقانی که بیرون آمدم جماعتی را دیدم جلوی در سفارت سابق آمریکا ( لانه جاسوسی) گرد هم آمد ه بودند. جمعیت را شکافتم و جلو رفتم . بوش را دیدم ( البته آدمک بوش ) که پشت تریبون بود و مردم همیشه در صحنه او را با کفش رمی جمره می کردند و خوشحال و سرمست بودند از اینکه با این کار خود بوش را رسوا و آمریکا را زبون و خوار ساخته اند . خبرنگاران زیادی هم حضور پیدا کرده بودند تا این شور کاملا غیر دولتی و مردمی را پوشش دهند. از این همه احساس مسوولیت و هیجان مردم عزیز حظ کافی بردم . شما چطور؟

/ 9 نظر / 23 بازدید
زادمهرمهرآفرین( حسن توکلی رودسری )

به نام نامی مهر... خاک آسمانیت را بر سر و چشمم می مالم ...ستونهایت را می بوسم... چه کنم ؟ دوستت دارم...ای سرزمین جاوید...ای بهشت آسمانی ... ای خاک آسمانی و گهرخیز پارس... پایگاه دل تپنده ایران بزرگ: www.mehrafrin.persianblog.ir

محمدعلی مومنی

اگر قرار باشد کفش نماد باشد و هی پرت کنیم که کلی خرجمان می شود! حالا نمیشد از همان نماد همیشگی سنگ استفاده می‌کرد که هم به اندازه کافی در دسترس است و هم ارزان؟ تاثیرش هم بیشتر بود. نه تاثیر نمادینش، تاثیرش روی مضروب! (مضروب: همانی که نخواستم اسمش را ببرم. دهانم بو+ش می‌گرفت!)

مارال

درود بر شما اعتراض هر چه باشد و بر هر کسی که باشد باید از راه دست باشد . من با کار اون خبرنگار خیلی مخالفم و بی فرهنگی اونو می رسونه . اونا که با اعتراض کردن و صحبت کاری ندارند . حالا چرا باید کفش پرت کند؟ مثل اینکه خیلی لذت بده اید که در تارنما همبیان کرده اید. من با آخرین قسمت داستان سیاوش بروزم. و قصد دارم از این به بعد زندگی کوروش را بیان کنم . امیدوارم مرا همراهی کنید. ممنون

درود بر شما ما همچنین منتظر مطالب شما هستیم. امیدوارم با ما همراه باشید. ممنون

مارال

راستی من مارال بودم خوبه بدون نام و آدرس ثبت کرد[تعجب]

مارال

درود بر شما خیلی وقت است از شما بی خبریم. نگرانمان کردید. بابا یه سلامی به خدا زیاد وقت نمی گیره

مازیار

[نیشخند] به امید روزی که هیچ وبلاگی فیلتر نشه[نیشخند]

محمدرضا

من هم زمانی داستان جذاب لنگه کفش رو از نگاه خودم نوشته بودم. خوشحال شدم که دیدم شما هم نگرانی مشابهی داشته اید.